باش
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۳ 

با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمی‌دانم!
هر چه هستی باش!

اما کاش...
نه، جز اینم آرزویی نیست:
هر چه هستی باش!
اما باش!

 

"زنده یاد قیصر امین پور"

 

کلمات کلیدی:
 
لوطی گری
ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٦ 

بسم الله

پارسال....این موقع ...کجا بودی؟تو چه ارزویی؟یک لحظه دیدن گنبدش؟....

ببین !حوصله ادبی حرف زدن ندارم!یعنی ادبی حرف زدنم هم نمی اد!پس ساده بگو و بنویس...مثل کف دست..

کف دست..

همه چی از کف دست شروع شد...شوخی شوخی بردمش بالا و بالایی جدی گرفت!جدیِ جدی!

اهل حساب کتاب نبودم...نیستم...نبود ...نیست

پس بحث این نیست که چرا و به حساب کدوم کار خوب نکرده ام(!)....فقط همینو بدون که جدی گرفت...

و بازی شروع شد...

   یک بازی جدی!که هر وقت کم میاوردم و جر میزدم با شوخی بهم چشمک میزد...

 

 

پارسال....این موقع ...کجا بودی؟تو چه ارزویی؟یک لحظه دیدن گنبدش؟....

 

 

باز هم که داری فکر میکنی نالوطی؟باز هم که داری از روی عقل حرف دل میزنی؟؟

چه میخواهی دیگر...هر چه در چنته داشت اورده...

باز هم دلت رضا نیست....؟؟

میدانی گیر کار چیست؟خودت با خودت کنار نیامدی....نیاوردی...هر چه در چنته بود که سهل است..کلا نگشتی دنبالش که برایش چیزی ببری...با دست خالی رفتی ودستی دستی نشستی و بردن سیب را از باغ تماشا کردی......

دزدی نبود کارش!!!سیب مال خودش بود...خودش هم برد...دعا کن پس نیاورد..

ما رعیت ها کجا محصول باغستان کجا؟....

سیب را که برد ..

خندیدی...

از ته ته ته دلت!

قهقههمیزدی..حکما نمیدانستی چه بلایی سرت امده...

نه

نه!

بلا نبود...

هرچه بود لطف بود...عش....ق بود...

قند بود..زهر نبود...پادزهر بود...نمک بود...زخم نبود...زخم بود...درد نبود..درد بود..علاج نبود..علاج بود..طبیب نبود..طبیب بود...

تو نبودی!

نبودی !

 

 

پارسال....این موقع ...کجا بودی؟تو چه ارزویی؟یک لحظه دیدن گنبدش؟....

چند کشور دورتر از کشوری که گنبد طلا دارد؟؟

یه جایی زیر این گنبد کبود...دور از گنبد طلایی اش؟؟

 

 

حالا...اما...امده ای نزدیک تر...حد اقل میتوانی دلت را خوش کنی همسایه اش هستی.(اگر زائرش نیستی..که نیستی!)

امده ای نزدیک تر....ولی..حکم کن....

با این همه قیل و قال و شلوغی و درهم برهمی و شهر و شهر و شهر و خیابان و خیابان و ادم و ادم ......

حکم کن....

دور تر نشده ای؟؟؟؟؟

......................................

میلادش مبارک......

باز هم ولادت شد و دل ما مثل همه ی دیوانه ها کارهایش برعکس شد!روزهای ولادت...این بغض لعنتی گوشه ی گلو چه میکند نا لوطی؟؟!!؟


کلمات کلیدی:
 
درختها به من اموختند فاصله ای/میان عشق زمینی و اسمانی نیست
ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٧ 

همیشه همین طور بود!تا می امدم نگاهم را به نگاهت گره بزنم،،،،تا میخواستم چشم هایم را اسیر چشم هایت کنم،،،،تا می امدم قلبم را پشت مژه هایت زندانی کنم ...نگاهت را می دزدیدی و به اسمان تحویل میدادی!آن قدر به اسمان خیره میشدی که چشم هایت شبیه اسمان شده بود.

من هر چه بیشتر در تب و تاب یک پلک نگاهت می سوختم،هرچه بیشتر بالا و پایین میکردم،هرچه بیشتر شعله میگرفتم و تمنای یک جرعه نگاهت را میکردم...تو بیخیال تر و بی اعتنا تر سیاهی چشمانت را به ابی اسمان میدادی و من را اتش میزدی.

اوایل فکر میکردم میخواهی لج من را در اوری..اما خوب که فکر کردم دیدم دل شکستن کار آن قلب نازک تر از گلبرگ تو نبود....کم کم فهمیدم داری با زبان بی زبانی نگاه میگویی تو هم به اسمان خیره شو!

اولش برایم سخت بود...این که به چشم هایت فکر نکنم ،اینکه در حسرت نگاهت نسوزم ...اینکه فقط و فقط دل به دل اسمان بدهم و موج نگاهم ..به جای ساحل چشمان تو!! نصیب دریای اسمان شود...!

اما چیزی دل خوشم میکرد...این با هم نگاه کردن ...به جای به هم نگاه کردن!

...

..

.

تو سالهاست رفته ای.....و من ..خیلی وقت است تنهایی به اسمان نگاه میکنم ...نه اشتباه نکن!از این تنها نگاه کردن ناراحت نیستم...چون به جایی نگاه میکنم که فقط تو را میبینم.....باور کن اسمان شبیه چشم های تو شده!

اگر پیش تر عاشق چشم هایی بودم که شبیه اسمان بود..

حالا

مجنون اسمانی ام که شبیه چشم های تو ست.....................

  000000000000000000000   

پی نوشت:

1/باز هم سر و کار ما به پی نوشت افتاد!

2/این نوشته صرفا زاییده ی تخیل نگارنده است...جدی نگیریدش...

3/حالا که تمام شد نوشتن اش،دارم به این فکر میکنم کاش اول متن با قرمز ..بزرگ می نوشتم:اگر حالش را ندارید نخوانید...!

4/حالا هم دیر نشده...اگر حالش را ندارید..نظر ندهید!(خب البته اگر نظر بدهید که دل مومنی را شاد کرده اید!)

عزت زیاد                                                                      


کلمات کلیدی:
 
روزه خواری
ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۸ 

١۵ ماه رمضان-یکی از خیابان های تهران-ساعت ١۶:٣٠

با سرعت از پباده رو رد میشوم.دیرم شده به شدت!همین طوری که رد میشوم بوی سیگار تندی راه حلقم رو میبندد و سرفه ام میگیرد...

16 رمضان-10 صبح

از مغازه که در میایم 2 جوان را میبینم که خوش وبش کنان پیش میروند.داخل مغازه میروند و چیپس به دست میایند بیرون..یکیشان در حالیکه کوله ی پسرانه اش را از دوشش پایین میاورد یکی از چیپس ها را میکند توی کیفش.و ان یکی باز میشود تا 2 جوان با هم خوش و بش کنان بخورندش.

17 رمضان-5 بعد از ظهر

ماشین توقف میکند.تا پیاده میشوم چشمم به جوانی 18 - 19 ساله میافتد که نوشابه به دست از خانه اش خارج میشود.

18 رمضان-این یکی ساعتش فرقی ندارد

دختر جوانی خنده کنان از مدرسه ای بیرون میاید.17 - 18 را دارد حتما...با لاک های خوشرنگش به دوستش چیزی نشان میدهد...حتی اگر عذری برای روزه نگرفتن باشد...ایا باید همه این را بفهمند؟!

19 رمضان.شب قدر

آن سیگاری که ماه رمضان هم نمیتواند از سحر تا افطار نکشد،آن 2 جوان بیخیال،آن جوانی که نوشابه ی خنک را به تشنگی ترجیح داده،ان دختر جوان زیبا با لاک های خوش رنگش....همه و همه امده اند!خوب خوش امده اند....تا باشد،مسجد جای جوان ها سرخوش ها باشد....

 

.........

چراغ ها خاموش ..همه رو به قبله... گوینده میگوید قران ها به سر بگذارید...میگوید دعایتان الان مستجاب است...میگوید و همه زیر گریه میزنند...میگوید و........

از ته دل دعا میکنم...خدایا به این شهر طعم روزه خواری را نچشان!

 

 


کلمات کلیدی:
 
تنبیه
ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۱ 

صدایم کردی

صدایت نکردم

نگاهم کردی

نگاهت نکردم

صبح تا شب برای خوشبختی م دعا کردی

دعایت نکردم....

یه دونه بزن تو گوش دلم!

حواس پرت شده تازگی...

نگو گناه داره...بزن!

ولی..

جوری بزن که با مخ نخوره زمین...

که بعدش بتونه پا شه...

اصلا من چه میدانم!

این تو این واین دل بازیگوش من!

هر چه میخواهد دل تنگت بکن!


کلمات کلیدی:
 
به دست اور اناری را که از دست تو خواهد رفت
ساعت ٩:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱۳ 

سلام به فوتبالیون عزیز......!از همین اولش بگویم چون تیم ما باخت حال و حوصله تحلیل فوتبالی را ندارم....فقط گفتم سلامی عرض کرده باشم به فوتبالی ها و عرض ادب!(به علاوه اینکه عنوان جدید وبمان هم فوتبالیست و بسی زشت است بی توجهی به این پدیده!)

 

سلام به رفیقان عزیز! داستان اینکه چرا این قدر تاخیر داشتم طولانیست!!!فقط بدانید نت در دسترس نبود! والا مگر میشود نت در بر و کَم در کف و معشوق به کام باشه (گل در بر و می در کف و معشوق به کام است...با کمی تلخیص  و تصرف!!) و ما فرصتو از دست بدیم!!؟؟؟؟ها؟؟؟

 

سلام به شاعران عزیز...خیلی تاب اوردم تا از اولش درشت ننویسم:

همیشه رود با خود میوه ی غلتان نخواهد داشت

به دست اور اناری را که از دست تو خواهد رفت

...یعنی دیوانه کرده مرا این بیت!

 

سلام به ......

به هر که امد و در خانه را زد و ما نبودیم!

 

 

القصه که المعذرت!!

(دلم جدی جدی برای نت و مخلفاتش تنگیده بود...از ان بیشتر الان دلم برای آن نت پر سرعت فرنگی(انگار باورمان شده فرنگ بودیم!)که باد و برق هم به پایش نمیرسید....تنگیده!!!!)

التماس دعا

 


کلمات کلیدی:
 
الحمد لله...
ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/۱ 

ابوی مان امشب قصه ای نقل کردند که حسابی ما را متاثر نمود!

وقت بگذارید بخوانیدش..خالی از لطف نیست:

"یک خدمتکاری بوده که برای پادشاهی کار میکرده.کارش هم پر کردن تفنگ شاه بوده.

 این خدمتکار همیشه تیکه کلومش این بوده که:الحمد لله!

یک روز که شاه میخواسته بره شکار ،این خدمتکاره تفنگ رو بیش از حد پر میکنه.طرف که میره شکار این تفنگه شلیک که میشه میخوره به دست شاه و ٢ تا انگشت شاه قطع میشه!این خدمتکاره هم بر حسب عادت میگه:الحمد لله!

شاه ناراحت میشه و می اندازدش زندان.این توی زندان میمونه تا اینکه یک روز...

یک روز شاه برای شکار میره یک منطقه ای که از قضا اوون منطقه،منطقه ی ادم خوار ها بوده...خلاصه این ادم خوار ها پادشاه رو میگیرن و بساط کباب راه می اندازنو تا میخواستن اینو کبابش کنن که یکهویی چشمشون به ٢ تا انگشت قطع شده شاه میافته...بعد ولش میکنن و میگن که برو ازادی! میپرسه چرا؟؟؟میگن چون تو ٢ تا انگشت نداری! ما ادم سالم میخوریم...!

بعد این یاد خدمتکارش میافته و روز شکار و قطع شدن ٢ تا انگشتش و گفتن الحمدلله و ..... برمیگرده و میاد و خدمتکارشو از زندان ازاد میکنه...خدمتکاره وقتی از زندان در میاد میگه:الحمد لله!

شاه حرصش در میاد!میگه باز هم که تو هی اینو میگی؟!؟!

خدمتکار جواب میده:میگم الحمدلله چون اگه من زندان نبودم ،ازاد بودم.اگه ازاد بودم،همراه تو بودم.اگه همراه تو بودم تو اوون منطقه ادم خوار ها بودم...و اگه اونجا بودم اونا منو میخوردند...!چون من یه ادم سالمم و هیچ جاییم طوریش نشده.....!"

 


 

.............................

پی نوشت ١:به پی نوشت نوشتن عادت ندارم!

پی نوشت ٢:هر چه پیش اید خوش اید....بسپریم کار ها رو به خودش...خودش بلده باید چی کار بکنه چی کار نکنه......

پی نوشت ٣:نوروز هم امد...٨٨ تمام شد...٨٨ را تحویل دادیم و ٨٩ تحویل گرفتیم!

موقع تحویل دادن ٨٨ حس سر افرازی و شرم را با هم داشتم..سر افرازی از کارهای خوبم و شرم از کارهای ناخوب!

و موقع تحویل گرفتن ٨٩...حس اضطراب..از اینکه چه گلی خواهم کاشت در این دشت!

پی نوشت۴:نوروز امسالم با هر سال متفاوت بود....

پی نوشت۵:مدتی نیستم... دعایم کنید...زیاد زیاد!

پی نوشت ۶:الحمدلله....

یا حق...


کلمات کلیدی:
 
در فکر غرق کردن کشتی ست ناخدا
ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٧ 

بگذار اولش بگویم.الان هر چه میگویم،هر چه میگریم،هر چه هیاهو میکنم،هر چه داد و قال میکنم،هر چه بچه بازی در میاورم،هر چه گلایه میکنم،هر چه بهانه میکنم،هر چه و هر چه اشوب و بلوا میکنم....به دل نگیر! ناراحت نشو ! به حسابم ننویس ! فقط بگذار خالی شوم...بگذار بترکد صدایم در گلویی که چند وقتی ست خشکیده...بگذار بگویم!


...خودت گفتی لا تقنطوا من رحمۀ الله را!از خودم که در نیاوردم!خودت گفتی! خودِ خودت!!  خب....من هم همین کار را کردم!من هم از رحمتت نا امید نشدم!...اما ...چه شد؟؟؟چرا پاسخ امید هایم را ندادی؟..نمیخواهی بگویی که لایق رحمتت نیستم که هان؟؟نمی خواهی بگویی که چون گناهکارم،چون سر تا پا سیاهم...نباید به رحمتت امید داشته باشم که هان؟  پس کو رحمت بی کرانت؟کجا رفته ؟چه شده؟؟

میگویی:"رحمتم جایی نرفته،همین جاست ،پیش تو.درست توی قلب تو.رحمتم کجا رفته؟!در همه ی زندگی ات،همه ی حالاتت،همه ی لحظه هایت،همه ی نفس کشیدن هایت،همه ی پلک بر هم گذاشتن هایت....بگو رحمتم کجا نرفته...تا آن وقت من بی پاسخ بمانم!"

میگویم:"پس چرا گره میافتد در کارم؟

چرا سنگ می اندازی جلوی پایم ؟

چرا سر گردانم میکنی؟

چرا (حالا که من به فکر رسیدن به ساحلم...در فکر غرق کردن کشتی ست ناخدا؟؟)"

میگویی:"هیچ فکر کردی شاید صلاحت نیست؟؟"

بی پاسخ می مانم...(انگار عادت کرده ام به حاضر جوابی!)

میگویی:خیلی عجولی!فکر میکنی هر چه میبینی و به ذهنت میرسد همان صلاح توست،تو فقط یک متر جلوی پایت را میبینی و من فرسنگ ها دورتر را!

خیلی عجولی!خیلی خیلی!

درست است که گفته ام لا تقنطوا من رحمۀ الله ولی بگو تو رحمتم را بهتر میسنجی یا خودم؟

درست است که گفته ام ادعونی استجب لکم ولی بگو تو بهتر میدانی دعا کی باید اجابت شود یا من؟تو صلاح را میدانی یا من؟

سرت را بالا بگیر!

به من نگاه کن!

بگو به من تو بهتر میدانی یا...من؟؟؟؟"

-"معلوم است...تو!"

-"پس چیست این همه بی قراریت ؟این همه گلایه ات؟این همه اشوبت؟ ...

مگر به من اطمینان نداری....؟"

_ "..."

خنده و گریه ام به هم می امیزد...

          و سکوت است که با خنده_گریه های من پر میشود!

 

 


کلمات کلیدی:
 
یک,هیچ...............................
ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۳ 

به علت تنوع طلبی نگارنده اسم وبلاگ عوض میشود....!

برای اینکه نه سیخ بسوزه نه کباب اسم وبلاگ شد:یک،هیچ...به نفع عشق!

و در توضیحاتش اضافه میشود :کعبه ی دلِ سابق!!(که این قسمت به توصیه یکی از دوستان شاعرمان حذف شد...به دلیل اینکه ملت یاد پودر رخشویی نیفتند!)

.......

درضمن از کلیه دوستانی که بنده را لینک فرمودند تقاضا میشه این تغییر رو در لینکدونی شون راجع به اسم وبلاگم انجام دهند....

یکی از دوستان با صفامون هم گله کردند که پس چرا نظر خواستی!!!خب...ببینید...بیشتر نظرها روی یک هیچ بود...من هم از انجا که به نظر اکثریت احترام بیشتر میگذارم، این بود که این شد!

حالا دوستانِ طرفدارِ اسم کعبه ی دل خیلی هم ناراحت نباشند!همیشه شعبون یک بار هم رمضون!.....

............

یا حق...!


کلمات کلیدی:
 
نظر سنجی
ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢۱ 

نمیدونم خیلی یک هویی دلم خواست اسم وبلاگ رو عوض کنم...بعد گفتم یک نظرسنجی ای بگذاریم نظر دوستان رو هم بدونیم .حالا:

 

از نظر شما همین اسم "کعبه ی دل "بهتره یا "یک،هیچ...به نفع عشق!"

 


کلمات کلیدی: