کعبه ی دل

تو را دیدم که میچرخید گردت خانه ی کعبه،،خدا در حرم گم کرده بودم در شما دیدم

...
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/۱٧ 

گفتم:"من میشم عاشق،تو میشی معشوق!"

با محبت نگاه کردی:"مطمئنی؟!"

گفتم:"حالا میبینی..."

###

گفتی:"من میشم عاشق،تو میشی معشوق!"

گفتم:"نگو...بهم بر می خوره ها!"

گفتی:"حالا میبینی..."

^^^

گفتیم:"حالا یا من عاشق و تو معشوق،یا تو عاشق و من معشوق...بیا شروع کنیم"

و شروع شد:

دوستت داشتم چون پشت و پناهم بودی،چون مونس قلبم بودی،چون بدون تو نمی توانستم بمانم.

دوستم داشتی چون...دوستم داشتی! به من احتیاجی نداشتی و... دوستم داشتی...

                                                    پشت و پناه نمی خواستی که من برایت پشت و 

                                                    پناه باشم و ...دوستم داشتی

                                                    بدون من میتوانستی باشی و...دوستم داشتی..

همیشه کمکم میکردی...دوستت داشتم.

بیشتر وقت ها خطا میکردم...دوستم داشتی.

همیشه باعث شادی دلم بودی...دوستت داشتم.

بیشتر وقت ها ناراحتت میکردم...دوستم داشتی.

همیشه نگاهم میکردی...دوستت داشتم.

هر از گاهی نگاهت میکردم...دوستم داشتی.

هر روز برایم صد تا گل و نامه و هدیه میفرستادی...دوستت داشتم.

سالی یک بار  برایت یک شاخه گل میفرستادم...دوستم داشتی.

هر روز صدایم میزدی...روزی ۵ بار...دوستت داشتم.

هر روز صدایت میزدم...اما حواسم جای دیگر بود...دوستم داشتی.

                              دوستت داشتم چون بهت نیاز داشتم.

                             دوستم داشتی چون...دوستم داشتی!

###

یک روز ازم پرسیدی:"هنوز هم سر حرفت هستی؟"

یادم رفته بود چه حرفی!

یادم اوردی:"اینکه تو عاشقی و من معشوق!"

یادم امد ادعایم را! شرمنده شده بودم! این را از دستپاچگی ام فهمیدی.منتظر جوابم نبودی اما گفتم:" قبول...تو عاشق تری!"

با محبت نگاه کردی:"عاشق تر؟!"

شرمنده تر شدم.گفتم:" حق با تو بود... از اولش هم تو عاشق بودی و من ...من ... معشوق...  خدایا! من کم اوردم!! تسلیم!

                                                      فقط تو عاشقی...!"


کلمات کلیدی:
 
حتی اگر دستش رو شده باشد هم....
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٧ 

دقت کرده ای؟! گاهی چه قدر دوست داری مجنون باشی؟! بیخیال حرف مردم... و گاهی هم، همه ی اوقاتت را ،همه ی هم و غم ها و لذت ها و حتی نفس کشیدن هایت را با این تنظیم میکنی که مردم چه میگویند ..!


گاهی از دست خودت کلافه میشوی!می ایستی،میروی،دوباره می ایستی،دوباره میروی،سرت گیج میرود،میگریی،میخندی،دوباره میروی،می ایستی،میروی.....بین این رفتن ها و نرفتن ها ..زمزمه میکنی: رهرو آن است که اهسته و پیوسته رود! و باز دلت شور میزند از این رفتن ها و نرفتن هایت!


گاهی می خواهی به دنیا بگویی" صبر کن میخواهم پیاده شوم"...ولی گاز میدهد و میرود و تو را بین زمین و هوا،پیاده شده و نشده،بین رفتن و ماندن،بین دوست داشتن و نداشتن ...با خودش میبرد و کمی که خامش میشوی یک هو پایش را روی ترمز میگذارد و تو را(آن هم نه ازدر بلکه از پنجره ی ماشینش!)پرت میکند بیرون...!

ما که با این اقا/خانم دنیا(البته میگویند مونث هستند ایشان) آبمان در یک جوب نرفت که نرفت!هر موقع گفتیم سوارمان کن پیاده مان کرد و هر موقع گفتیم ترمز کن گاز داد .....!   ولی اگر شما یک روز توانستید دو کلام مرد و مردانه با او حرف بزنید،از طرف من ازش بپرسید چرا این قدر لوس است؟؟؟! چرا تا یک ذره مهرش به دلت می افتد،پشتش را به تو میکند و میشود مثل برج زهر مار و تا دل از او میکنی عشوه میاید و (دور از جان شما) ادم را خر میکند و باز مهرش به دلت میافتد و باز..........

از طرف من به دنیا بگویید دستش برایم رو شده! یعنی برای همه مان رو شده ،ولی با این وجود...

 

------------------------------------

*پر کردن سه نقطه ی اخری با خودتان!


کلمات کلیدی:
 
پدیده ای به نام "بچه سالاری"!
ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٧ 

-"خانوم؟!میشه به بچه تون بگید چنگال ها رو به طرف بچه ها پرت نکنه؟"

-"ولش کن بابا!بچه ست دیگه!"

-"ببخشید اقا؟!میشه جلوی بچه تونو بگیرین؟یه لیوان شربت گرفته دستش همه ی فرشهارو داره شربتی میکنه!"

-"ای اقااااا!!! بچه ست دیگه!می خوای بندازمش توی قفس؟؟؟!!"

-"ببخشید میشه با پسرتون صحبت کنید که کله ی بچه های کوچکتر رو به زمین نکوبه؟؟؟"

-"واااااااااااااااااااا!!! خب به بچه ت بگو با بچه م بازی نکنه!!!!!!"

                       ...

                         کلافه

یه مدت تو ایران دوره ی مرد سالاری بود،حالا شده دوره ی بچه سالاری!

این قدر لجم میگیره از پدر مادرهایی که این قدر بچه رو ازاد میذارند،که اگه بچه بیرون خونه ( حالا این بیرون میخواد مهمونی باشه،حسینیه باشه،خونه ی یه بد بخت بیچاره ای باشه..)یه بشقاب خورش قیمه رو برگردونه روی فرش فقط میخندند و میگن :الهی قربون این شیرین کاری هات برمممممممممممممممممم!!!سبز

و وظیفه ی بقیه میدونند این رو که اگه بچه شون داشت توی حسینیه کتاب دعاها رو پاره میکرد،اگه داشت مهر ها رو به سقف میزد و شکستنشون رو با ذوق نگاه میکرد،اگه داشت لیوان های یک بار مصرفِ شام رو مچاله میکرد برای تبدیل نمودن به توپ فوتبال،اگه بشقابش رو دستش گرفت و دور اتاق قطار برنج درست میکرد ......... بیافتند دنبالش و جمع و جورش کنن!!!ابرو

حالا خوبه این به اصطلاح بچه سالاریشون بچه هاشون رو واقعا سالار کنه!اما متاسفانه اولین خفت و خواریش برای همون پدر مادریه که میگفتند:ولش کن بچه مو!بذار "ازاد" باشه!!!

وقتی یه پسر بچه ی هفت هشت ساله حرف های رکیک به مادرش میزنه،و از اوون فراتر دست روی مادرش بلند میکنه....میشه سنجید چه قدر بچه رو سالار بار اوردند!!

به قول یکی از دوستان تربیت بچه یه پروژه در حد دکترا و فوق دکتراست!!!

اما فکر کنم توی جامعه ی مابیشترین قشر بچه تربیت کن(!) از نظر کیفیت تربیت حتی سیکل هم ندارند.....!!!ناراحت


کلمات کلیدی: بچه سالاری
 
طفلان تشنه حسرت عباس می خورند..
ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٤ 

همه‌ی بچه‌ها فریاد می‌کشیدند: "عمو، عمو، آب، آب..." فاطمه کنارِ پرده‌ی خیمه‌ی ایستاده بود و بیرون را می‌نگریست. ما له‌له‌زنان فریاد می‌کشیدیم: "عمو، عمو، آب، آب" فاطمه با دست به ما اشاره کرد که آرام شویم. گفت که عمو از اباعبدالله رخصت گرفت و رفت.


با دو مشکِ آب. حالا آرام‌تر، انگار در خودمان، می‌گفتیم: "عمو، عمو، آب، آب" لختی نگذشته بود، کم از ساعتی شاید، ما هم‌چنان منتظر نشسته بودیم و زیرِ لب ذکر را تکرار می‌کردیم. ناگاه فاطمه پرده‌ی خیمه را رها کرد و به زمین افتاد. حالا همه تشنه‌گی را فراموش کرده بودیم. دیگر کسی از آب حرفی نمی‌زد. کسی آب نمی‌خواست. فریاد می‌زدیم: "عمو، عمو، عمو، عمو..."

2
با این که رباب آدم بزرگ است، اما هنوز هم دارد گهواره‌ی خالی را تکان می‌دهد. گاهی وقت‌ها مثلِ عروسک‌بازیِ ما با خودش حرف هم می‌زند. انگار واقعا خیال می‌کند که علیِ کوچکش توی گهواره خوابیده است. هیچ کسی هم هیچ چیزی به او نمی‌گوید. اگر ما، بچه‌های کوچک، مشغولِ عروسک‌بازی بودیم، شاید فاطمه دعوامان می‌کرد، اما رباب آدم بزرگ است، برای همین کسی به او چیزی نمی‌گوید. "علی که توی گهواره نیست. من خودم از توی سوراخی پرده‌ی خیمه دیدمش، روی دست‌های اباعبدالله خواب خواب بود..."


3
غروب شده است. تا اباعبدالله بود، هر چند وقت یک‌بار می‌آمد و برای ما چیزی می‌گفت و می‌رفت. ما هم خجالت می‌کشیدیم و گریه نمی‌کردیم و گوش می‌کردیم. اما حالا دیگر خیلی وقت است که نیامده تا برای‌مان چیزی بگوید. حالا فاطمه بچه‌های کوچک را یک‌جا جمع کرده است. البته من دیگر بزرگ شده‌ام. برای همین به فاطمه می‌گویم: "تو هم قرآن بخوان، مثلِ..." نمی‌دانم چرا، اما سرش را بالا می‌گیرد. به جای آن که ما را آرام کند، نگاه می‌کند به موهای من و جیغ می‌زند:
"فَکَیفَ تَتَّقونَ اِن کَفَرتم یَوماً یَجعلُ الوِلدانَ شیبَا... (چه‌سان در امانید، اگر کافر باشید در روزی که کودکان را پیر می‌گرداند؟ مزمل-17)"

 

"رضا امیر خانی"


کلمات کلیدی:
 
اتشم زدند
ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٧ 

از آن طرف مدینه و هیزم از این طرف                 با داغ کربلای شما آتشم زدند

 

بردند روی نیزه دلم را و بعد از آن                      یک عمر در هوای شما آتشم زدند

 

گفتم کجاست خانه ی خورشید شعله ور؟        گفتند بوریای شما آتشم زدند...

..........

به قول یکی از دوستان:سال ٨٨ کلید کرده روی جمعه ها!

اول محرم هم جمعه بود....

...التماس دعا


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٩ 

وقتی گفتی:"...بیایید ما و شما ،زن ها و فرزندهایمان را بخوانیم و دروغگویان را نفرین کنیم که به عذاب خدا گرفتار شوند"*، ما رفتیم و کلی آدم جمع کردیم.هر چی مسیحی میشناختیم اوردیم.فقط چند صف پیرهامان میشدند،چه برسد به زن ها و فرزندهامان!

فکر میکردیم تو هم همه ی قبیله ات را صدا میزنی،فکر میکردیم تو هم با کلی آدم می ایی،فکر میکردیم تو هم هر چه مسلمان میشناسی با خودت میاوری.اما وقتی دیدیم ۵ نفر...فقط ۵ نفر امده اند با ما مباهله کنند،جا خوردیم!ولوله ای در جمعمان افتاد...همهمه ای در بینمان افتاد که نگو! از پیر تا جوان برایشان سوال شده بود که:"فقط همین ۵ نفر؟!!! ملت اینها ۵ نفره ست؟!!!......"

راستش را بخواهی اولش با مقایسه ی تعدادتان و تعدادمان،زنانتان و زنانمان،بچه هایتان و بچه هایمان،خوشحال شدیم!اما وقتی امدید نزدیک تر،وقتی چهره هایتان را خوب دیدیم،وقتی نشستید به دعا کردن،اسقفمان هول شد.امد پیش تو و گفت:

"تو رو به خدا بگو آن دو کودک دست از دعا بردارند،بگو آن خانم از زمین بلند شود،بگو آن جوان که شانه به شانه ات ایستاده است نگاهش را از آسمان بگیرد.....این چهره های پاکی که میبینم اگر دعا کنند،تا قیام قیامت یک مسیحی روی زمین نمی ماند....ما تسلیمیم!"

 

*آل عمران-آیه ۶١

 

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٩ 

از خدا برگشتگان را کار چندان سخت نیست

کار او مشکل بود کز او خدا بر گشته است....!نگران


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٦ 

نزدیک عصر...عرفه...بغضی که یاد گرفته ارام بشکند...

نزدیک عصر...عرفه...عرفه ای که جمعه است...

نزدیک عصر...عرفه...نه در صحرای عرفات،جای دیگری...

نزدیک عصر...عرفه...دعایی که تنها بر زبان جاری شده...

نزدیک عصر...عرفه...

این تو و این هم خدا:

 هر چه می خواهد دل تنگت بگو....

 

 

 

                                       


کلمات کلیدی:
 
0نقطه!
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢۸ 

لئوناردو داوینچی هنگام کشید تابلوی شام اخر دچار مشکل بزرگی شد.میبایست نیکی را به شکل عیسی و بدی را به شکل یهودا-از یاران مسیح که هنگام شام تصمیم گرفت به مسیح خیانت کند-تصویر کند.کار را نیمه کاره تمام کرد تا مدل های ارمانی اش را پیدا کند .

روزی در یک مراسم همسرایی ،تصویر کامل مسیح را در چهره ی یکی از آن جوانان همسرا یافت.جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش طرح هایی برداشت.3سال گذشت.تابلوی شام اخر تقریبا تمام شده بود.اما داوینچی برای "یهودا"مدل مناسبی پیدا نکرده بود.

نقاش پس از روزها جست و جو ،جوان شکسته و ژنده پوشی را در جوی اب یافت.

گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است ،به کلیسا اوردند.دستیاران ،او را سر پا نگه داشتند و در همان وضع ،داوینچی از خطوط بی تقوایی ،گناه و خود پرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بود ،نسخه برداری کرد.

وقتی کارش تمام شد گدا چشم هایش راباز کرد و نقاشی پیش رویش را دید ،با امیزه ای از شگفتی و اندوه گفت:

-من این تابلو را قبلا دیده بودم!

داوینچی با تعجب پرسید:کِی؟!

-3 سال قبل پیش از انکه همه چیزم را از دست بدهم .موقعی که در یک گروه همسرایی اواز می خواندم ،زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل چهره ی عیسی شوم!

                             برگرفته از کتاب"شیطان و دوشیزه پریم"اثر پائولوکوئیلو

 

.

.

.

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند...!


کلمات کلیدی:
 
 
ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٧ 

دنیا چو زنِ ناشزه با ما سر لج بود

هر چوب حراجی که به ما خورد حَرَج بود

جایی که دویدیم پی  سعی، صفاشهر

آن کعبه که ما تلبیه گفتیم کرج بود

چشمم به غزالان حریم حرم افتاد

رفتم که کمانی بکشم موسم حج بود

اسلام نه این است و نه آن، حجّ حسینی ست

اسلام شما بازی حَجّاج و حُجج بود

بیدارم و خوابیده دو پای دلم امروز

دست دلم افسوس همین دست فلج بود

تکبیره الاحرام که بستم نظرم سوخت

هر گوشۀ محراب پر از قبله کج بود

"عجل لولیک فرجا" لقلقه ای بود

یک عمر دعایی که نخواندیم فرج بود

 "علیرضا قزوه"

 

یه بنده ی خدایی بود خیلی با این بیت اخر این شعره مشکل داشت!اصلا وقتی اینو می خواند عصبانی ای  میشد بیا و ببین!میگفت یعنی چه که یک عمر دعایی که نخواندیم فرج بود؟!پس دعاهایی که ما می خونیم چیه؟

بهش گفتم:ببین فلانی.جدای اونایی که واقعا "دعا" می خونند(و تعدادشون کمه)،اگه دعاهایی که ما می خونیم "فرج" بود،تا الان اقا ظهور کرده بود!

راضی نشد!میگفت نه اگر این جوری بگیم ملت دیگه اصلا دعا نمی خونن!

گفتم:شاعر اینو گفته که ملت درست دعا بخونن.دعایی که پشت بندش اثر دعا دیده نشه می خواهی باعث ظهور بشه؟!

 

 

به قول یکی، انگار مردم منتظرند اوون 313 تا یار امام از سقف اسمون بیافتند پایین و بعدش هم اقا ظهور کنه.همیشه یادمون می ره ،اوون 313 تا هم از خودمونند...بین خودمونند...مثل خودمونند،نه نظر کرده اند و نه جنسشون با ما فرق داره.فقط فرقشون اینه که اون ها عجل لولیک فرجا برایشان لقلقه نیست....فقط همین! 

 


کلمات کلیدی: عجل ، لولیک ، فرجا